سایت راه انداختم - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 14:35
بالاخره سایت تونستم راه بندازمالان باید روی تنظیمات و افزونه ها و ... کار کنممن می توانمچرا که اراده ام در دستان خودم می باشد.من توانایی این را دارم که در مسیر پیشرفت قدم بردارممن می توانمهوراااااااااhttp://harfhaikhodemony.ir/
بیکارم - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 14:35
پاشدم کلا وردپرس از هاست حذف کردم تا دوباره بریزم
بابام - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 14:35
تا کی می خواد ادامه بدهبه حرفاشب تهمتاشبه اینکه بچه هاشو بگه حروم زادهخسته شدم بخداخستهامروز یه جنگ داشتم باهاشداد و بیداد و هوارسرم داره می ترکه
دعوا - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 14:35
امروز مادر شوهرم اومد خونه امون من گفتم غلط کردی اومدی خونه بابامبا کلی بحث و دعوا پا شد رفتپسرشو فرستاد جلوی در خونه بابامنذاشتیم بابا بره بیرون
ای خدا - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 14:35
باز بابام گیر داده به بچه هادلم نمیاد بچه ها رو بدم خبچیکار کنممی دونم حق با بابامهولی نمی تونم بچه ها رو بدم
لعنت به کرونا - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 0:46
گاهی فکر می کنممن ی بار با عشق ازدواج کردم این شد اخرشنکنه این دفعه هم دارم تو خوب بودنش خطا می کنمولی خوبهتا حالا خوب بودالانم هر چی بینمونه خواست دوتامونهاز وقتی کرونا اومده می ترسمانگار تا الان مال خودم بودهمی ترسم ی اتفاقی برام بیفته نداشته باشمشیا می ترسم برای اون ی اتفاقی بیفته ک نداشته باشمشچ...
سندروم - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 0:46
دوستم بهم خبر داد که رفته سونوگرافی بچه ی سومش حامله استگفتن دختره . ولی سندروم داره احتمالاتو رو خدا هر کی این پست می بینه دعا کنه براش:((
سال نو مبارک - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 0:46
سلام دوستای گلم سال نو مبارک باشهان شالله سالی سرشار از سعادت و خوشبختی در انتظارتون باشهدر سلامت و صحت به سر ببرینچند روزه میخوام بیام پیام تبریک بذارم نت یاری نمیکنه دیگه شرمنده دیر شد.
اعتراف - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 0:46
یه اعتراف نصفه نیمه تو گروه دوستانه در مورد عشق و علاقه امو چقدر حس می کنم دلم می خواد ازش حرف بزنمولی می ترسم شناخت ازش داشته باشندوسش دارم:((
حس و حالم خوب نیست - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 0:46
دیشب تا 5 صبح باهاش حرف زدممیگه دوستت دارم ولی نمی تونم بگم دوستت دارم چون نمیخوام وقتی رفتم تو اذیت شینمیدونمکلی حرف های دیگهسنش از من کمهشرایطش ب من فرق دارهبه چی بودنش دلمو خوش کنمدلم می خواست بزنم همه چی رو خراب کنمولی طاقت ندارمطاقت نبودنشو ندارمدارم سعی می کنم عادی باشمولی لعنت به این دل منلعن...
منت - تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 0:46
موندم زیر منت همه خاک برسرم که روزگار خوشم زیر منت این اونه:((
:(( - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 20:11
دلم می خواد غر بزنمداد بزنمخسته میشمباید حساب همه چی رو بکنمباید غصه ی همه چی رو بخورمدستمم خالیهنمی رسونمقربون خدا برم که دیگه کم اوردم
گرونی - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 20:11
امروز کل درمانگاه های شهرمون زنگ زدم برای دندون دخترمهمه قیمت ها بالای 600 همه جا 600. 700.800دارم فک میکنم قلبی کلیه ای چیزی بفروشم والاموندم درمونده چیکار کنم:((بیمه تکمیلی داریم ها ولی هزینه ها رو به حساب شوهرم البته بابای بچه ها می ریزن ( بعد از سه سال زن و شوهری بینمون نمونده که)خلاصه به شدت عص...
سراب - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 20:11
صبح آغاز می شودبا هوایی سردبرف های به زمین نشستهصدایی از دور مرا می خواندو من بی هوابی توجهنگاهم به سوی صدا می چرخدو در آن شلوغی باد و برفچهره ی تو را می بینم که در از دور پیداستو این سراب دیدن تو برای من پایانی ندارد.
طلاق - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 20:11
امروز رفته بودیم دادگاهمن املاک و وسایلی که شوهرم زمانی که من بودم خریده بود رو بردم دادم دادگاهبعد بابا رفته بود تجدید نظر عدم تمکینمرتیکه های عوضی گفتن بیاد 14 تا سکه بگیره طلاق یا اینکه بدون شرط وشروط برگردهمنو میگی داغ کردممیگم طرف این همه پرونده ی کیفری دارهضرب و شتمنفقه نمیدهباز به من میگن بیا...
جواب دوستمون - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 20:11
یکی از دوستان پیام داده مگه مهمه پول برات؟ادرس وبلاگش پیدا نکردم جواب ببراش بفرستم اینجا جواب میدممن یه زنمکه به خاطر زندگیم، عشقم علاقه امدرسمو گذاشتم کنارخواسته هامو ندید گرفتم تا زندگی کنممن به عنو
تو را میخواهم - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 0:04
ارزوهایماوج میگیرندو تو را در میان انها نظاره گرممن تو رامیبینمتو را در کنارم حس میکنم حضورت رااهسته برومرا یاری کنمنم حمایت دستانت رامیخواهم.
من و تو - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 0:04
چه سخت است به روزی بی اندیشمکه تو را حتی برای لحظه ای کوتاهنداشته باشم.تویی همدم و هم نفس لحظه هایم حس حضورت معنای زندگی ام شدان دم که از همه بریده ام و تنها شدمتنها تویی که میتوانی ارامم کنی در این ه
سکانس اخر - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 0:04
انگار فیلم بود4- 5 سالمثل برق گذشتو الان به سکانس اخرش رسیدبازی خوبی بودکاش دیگه شروع نشه سکانس اخر= کاتتموم شد تو اخرین نفر بودی تو زندگیمهیچ وقت کسی جایگزین تو نمیشهاین اجازه رو به هیچ کس نمیدم
... - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 0:04
اینا رو یه روز می خونم خاطرات این روزا برام یه روزی مرور میشهشاید دیگه اون موقع کلا تموم شهشاید هم نشهدلم گرفته .... فقط همین