غمگینم
نمی دونم اینچ حسیه که یقه امو گرفته
اخه زن تو باید ابان کبکت خروس بخونه
یادت رفته چه تهمت هایی بهت زد
یادت رفته هر جا نشست ابروتو برد
یادت رفته از بابات شکایت کرد
یادت رفته اولین انگ خراب بودن رو اون بهت زد
چته چرا دلت اروم نمی گیره
چرا نگرانشی
مگه اون همون زنی نیست ک پسراش خودش دختراش با اون ک می دونستن پسرشون مقصرن ۴ سال تو و خونواده ات رو ازار دادن
پس چته که غمبرک زدی
پس چته که نگرانی
پس چته ک از خدا می خوای سالم بشه و سرپا
حتی دکترا هم بهش امید ندارن
تو چرا بیقراری
چرا دلت اروم نمی گیره
چرا چرا چرا
پریسا
یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵
2:35
