اتفاقای دیروز به تاریخ 89 مهر 1405
دیروز واقعا حالم بد بود
یعنی اولش خوب بودما
ولی یهویی حالم بد بود
ما کنار دفتر دو تا مغازه داریم که باهم حرف می زنیم میان چایی می خورن و خلاصه این جوری
دیروز اومدن منم در مورد شرایط دختر بزرگم گفتم که گفتم حالا باباش نظر قطعی نداده بیاد ببینیم چی میگه
یهو حرف حرف
من اشکم ریخت
گفتم اره نمیذاره برم مراسمش . نمیذاره برم عقدش . نمیذاره فلان کنم و ی بغض بزرگ نشست رو گلوم و تا عصر هی گریه کردم.
طفلمی اقاعه دید من بغض کردم اونم بغض کرده بود...
واقعا دست خودم نیست
شاید بگین داری قصاص قبل از جنایت می کنی ولی ابدا دست خودم نیست . چون شناخت کافی دارم ازشون
دیگه این گریه ها کار دستم داد. یهو حالم خوب شدا خندیدم و اینا فقط سر درد شدم.
دیروزم کلا ظهر نیومدم خونه نشستم دفتر موندم
بعد ساعت 7 و نیم بود یهو دیدم بدنم داره می لرزه ... گفتم یا قمر بنی هاشم الان بی هوش میشم.. همسایه بغلیمونم بود . گفت چی شد؟ گفتم فکر کنم فشارم افتاد. ی لیوان پر اب قند خوردم ولی لرزشم خوب نمیشد.
حالت تهوع لرزش و احساس تپش قلب
دیگه پاشدم رفتم دکتر ب بابام اینا زنگ زدم برام پول ریختن کم داشتم و مثل همیشه: حمله عصبی
فکر کنم این دومین بار بود که دچار حمله عصبی می شدوم تو این دو ماه ( فکر کنم اخرین بار دقیقا دو ماه پیش بود اینجوری شدم بعد از رفتن بچه ها و وقتی که عمه ام فوت شد یا مریض بود)
خلاصه سرم و 4 تا امپول و اینا پاشدم اومدم خونه
دیشب اصلا و ابدا کار نکردم فقط دراز کش بودم و نت گردی. ( برای همین دیشب نتونستم بنویسم تو وبلاگ)
ساعت 2 و نیم شب خوابیدم و الان ساعت 7 و نیم بیدار شدم . گفتک بشینم کارهای عقب افتاده رو انجام بدم و بریم سراغ زندگی
خیلی وقتی این جوری میشم حالم بد میشه و می ترسم . واقعا می ترسم بمیرم
( اها وسط این همه قرض با ی تصمیم هیجانی پاشدم رفتم ی طلای ریز برای دخترم سفارشم شاید قابلیت استفاده نداشته باشه چون واقعا گرونیه و نتونستم چیز بهتری براش بگیرم. ولی گفتم بالاخره هر موقع ازدواج کرد ی هدیه دارم بهش بدم. تصمیم داشتم هر موقع ازدواج کرد بهش 20 تومن بدم ولی رفتم زیر قرض و ی ظلای تقریبا ی گرمی براش تهیهم. خب ی گرم میشد 25 تومن و با کلی درصد اینا میشد حدود 30 تومن . شایدم بیشتر و من خب قسطی سفارشم حدود 4 ونیم تومن بیشتر شد مبلغ طلام)
