خرید بک لینک

مریضی عمه

امروز عمه کوچیکه اومده با بابام صحبت کنه که ببرتش خواهرش رو ببینه

و خب مامانم فهمیده اول چیزی نگفته بعد ابتدا کرده اره اینکارو کردن اون کار کرد و فلان

بعد برگشته گفته اگه بره دیدنش دیگه خونواده ای نداره

ب من زنگ زد گفت

گفتم مامان اگه بدی کرده به تو 10 درصد بدی کرده به من ده برابر بیشتر بدی کرده

اگه ب تو ی حرف زده به من صد برابر بیشتر حرف زده

ولی با این حال من راضیم بابام بره ببینتش بذار دلش اروم بگیره بذار روز بعد روز نشینه غصه بخوره من نرفتم دیدن خواهرم

اصلا نمیدونم بره بچه هاش چی میگن ب بابام ولی خب نره هم ی جور دیگه غصه می خوره

از این ور مامانم میگه اره پس تو دلت می خواد بره بیا ببرش و فلان

میگم مامان اگه ی روزی خدا نکردده این اتفاق بین من و برادرم بیفته و برادرم تو این وضعیت باشه من میرم مامان من میرم

بعد هی من بگو مامان بگو

اخر مامانم گفت اره داداشت گفته اگه بابا ی قدم سمت اونا برداره دیگه پسری ب اسم من نداره و فلان

پس بذار ب اونم بگم

خلاصه که من دلهره دارم

هزار تا دلهره

اینکه بمیره بابام نرفته باشه دیدنش

اینکه بابام غصه بخوره

اینکه دوباره تو خونه بحث بشه

و در اخر این فکر رو می کنم که احتمالش هست هر اتفاقی بیفته بابای بچه ها باز منو اذیت کنه سر دیدن بچه ها که واقعا دیگه مهم نیست برام

من پوست کلفت شدم و تحمل می کنم

کاش زندگی برام جور دیگه ای رقم می خورد:(

برچسب: نویسنده: شیدا مقدم تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 20:10

صفحه بندی